جالب ترین دلنوشته های کودکی

به گزارش پیکورو، دلنوشته کودکی از خاطرات خوش روزگار کودکی، شور و نشاط دوران شیرین زندگی، خنده های بچگانه و دلتنگی کودکی صحبت به میان می آورد و گاهی دوران کودکی و بزرگسالی مقایسه می گردد. دلنوشته های متنوع کودکی را در مطلب حاضر بخوانید.

جالب ترین دلنوشته های کودکی

خبرنگاران | سرویس سرگرمی - دوران کودکی بخشی از زندگی انسان است که هرکسی به نوعی آن را تجربه می نماید. حتی کسانی که کودکی سختی داشته اند، می گویند که در دوران کودکی در مقایسه با دیگر دوران های زندگی، آرامش و خوشحالی بیشتری احساس می کردند. خنده های بچگانه عمیق و دلتنگی های بچگانه گذرا هستند و همین است که کودکی را جذاب می نماید. در ادامه تعدادی از دلنوشته های کودکی را بخوانید.

مجموعه دلنوشته های کودکی

گاهی وقت ها دلت می خواهد از جهانی عظیمسالی فرار کنی و به جهانی کودکی بازگردی. دلت از سن و سالت می گیرد. می خواهی شناسنامه و سجل و سال تولد را کنار بگذاری. موهایت را به دست باد بدهی، دست هایت را دو طرف باز کنی و تا جان داری، بدوی. آسوده بخندی، حتی اگر زمین خوردی، مهم نیست، مهم این است که می توانی اگر زمین خوردی آسوده گریه کنی، آسوده خودت را در آغوش مادرت بیندازی تا پناه خستگی ات گردد.

گاهی وقت ها می خواهی کودک باشی تا بغض هایت را بی صدا نخوری. بغض خوردن مخصوص عظیمترهاست نه کودکی که بی خیال است.

گاهی وقت ها احساس می کنی که تشنه هستی، تشنه کودکی. تشنه کودکی خودت. تشنه اینکه آن کودک پرنشاط را بگیری و همراهش لِی لِی بازی کنی.

اما نمی گردد.

کودکی ات شده آبنباتی که با تمام وجودد چشیدن آن را می خواهی و روزگار شده مادری که آن را در بالاترین گنجه آشپزخانه مخفی می نماید. دستت نمی رسد به آن حال و هوای کودکی ات. نمی توانی طعم شیرین کودکی ات را بچشی و چه تلخ. واقعیت همواره تلخ است.

یادش بخیر کودکی. روزی که دست هم بازی کوچکم را می گرفتم. کوچه ها را یکی یکی رد می کردیم تا برسیم به آن باغ قدیمی. بعد بنشینیم کنار حوض عظیمش و ماهی ها را تماشا می کردیم. ماهی هایی که بازیگوشی شان کم از بازیگوشی ما نداشت. بعد من چشم می شدم و او قایم می شد. من می گفتممن چشم می شوم. او می خندید و می گفت: من چشم می گذارم. تا غروب قایم باشک بود و بی خیالی. اگر زمین خوردنی بود، به سنگ های بی احساس نبود. حتی سنگ ها و سنگفرش ها برایمان دوست و رفیق بودند.

با همبازی کودکی ام می رفتیم شهربازی. تاب تاب عباسی. خدا منو نندازی و تاب بخور و غش غش بخند و حالا بخند و کی نخند. تند تند تندتر تاب بده و سرگیجه بعد از هزار دور تاب خوردن را به خنده های بلندمان می چسباندیم.

بعد دست همدیگر را می گرفتیم و می خواندیم: عمو زنجیرباف... زنجیر منو بافتی؟... پشت کوه انداختی؟ و آن یکی با چه جدیتی می گفت بله! انگار خودش عمو زنجیرباف واقعی است. ما که حتی نمی دانستیم زنجیرباف چی هست و کی هست.

و اسباب بازی ها بخش جدانشدنی کودکی بودند. من عروسک نداشتم. همبازی کودکی ام دلش می سوخت، عروسکش را دو دل و مردد به طرف من دراز می کرد و به من می داد. بعد خودش بق می کرد و با حسرت نگاهم می کرد. می فهمیدم و عروسک را به او پس می دادم. او می خندید و من با حسرت به او نگاه می کردم. سال ها این بازی ادامه داشت. حالا نمی دانم دوستم کجاست و عروسکش کجای کودکی اش جامانده است؟ آنها را کجا جا گذاشتیم؟ راستی ما کی گم شدیم؟ من گم شده ام یا عروسک ها؟ هم بازی ام الان چه می نماید؟ نکند او هم یک جای جهان، همین حالا به من و کودکی هایمان فکر می نماید؟

دروغ چرا؟ اصلاً چرا باید حرف هایی که همه می زنند را تکرار کنم؟ چرا باید بگویم که کودکی شاد بود و دوره بی خیالی بود؟ کودکی من نه عموزنجیرباف داشت و نه همبازی کودکی! من در کودکی اکثراً تنها بودم. در کودکی ام عروسک و دوچرخه و اسباب بازی های لوکس جایی نداشتند. راستش را بخواهید حتی تلویزیون و برنامه کودک هم جایی نداشت. همان یکی دو بار که تلویزیون دیدم، آنقدر برای حنا دختری در مزرعه و هاچ زنبور عسل گریه کردم که والدینم تلویزیون تماشا کردن را برایم قدغن کردند. البته نه اینکه کودکی ننموده باشم یا از آن ناراضی باشم. بچه که بودم، مداد رنگی هایم عروسک می شدند برای من. آقای آبی، خانم قرمز، آقای سبز پررنگ، خانم سبز کمرنگ و بعد برای خودم خیال پردازی می کردم تا کجا. مدادها برای خودشان جامعه داشتند و در کنار یکدیگر به خوبی و خوشی زندگی می کردند. تنها یک مداد خیلی خیلی کوچولو بود که از بس کوچولو بود، مداد رنگی ها او را توی جامعه خودشان راه نمی دادند. تنها آن دورترها می نشست و بقیه را نگاه می کرد. از شما چه پنهان آن مداد کوچولو خودِ من بودم.

دلنوشته خنده های بچگانه

کودکی چه دوران خوبی بود. کوچک بودم و غم هایم یک فسقلی بود. اندازه غم هایم از خودم خیلی خیلی کوچک تر بود. عظیم شدم، خودم و غم هایم پا به پای هم رشد کردیم. اما عظیم شدنمان مانند هم نبود. من شدم یک متر و خورده ای، غم هایم شدند یک خروار و خرده ای! اما لبخندهای کوچکم فقط چند سانتیمتر عظیمتر از لبخندهای کودکی ام هستند. این است معنی عظیم شدن!

اگر به کودکی بازمی گشتیم، جهان چه زیبا می شد. راستی و درستی و مهربانی، شاد بودن به کوچک ترین بهانه و فراموش کردن غم و غصه در کوتاه ترین زمان ممکن. کینه نداشتن از هیچ کس و بخشیدن زمین و زمان. قهر کردن هایی که الکی می گفتیم: قهر قهر تا روز قیامت... روز قیامت به فردا صبح هم نمی کشید. شب نشده آشتی می کردیم. دوستی هایمان از صمیم قلب و واقعی بود. نه برای صلاح و مصلحت و استفاده. این بود کودکی!

کودک ها را دیده اید؟ به خنده هایشان خیره شده اید؟ چنان به خاطر یک حرف ساده و اتفاق پیش پاافتاده از ته دل می خندند که گویا خنده دارترین حرف جهان و اتفاق جهان را دیده و شنیده اند.

به عظیم ترین شیطنت های یواشکی شان دقت نموده اید؟ یک مداد دست دریافت و یک گوشه قایم شدن و نقاشی کشیدن روی دیوار!

به دلخوری هایشان توجه نموده اید؟ در اوج دلخوری با یک نوازش و یک دوستت دارم کوچولو، شما را می بخشند و از آن به بعد واقعاً از ته دل همه چیز را فراموش می نمایند.

کودکی با همه غفلت ها و سادگی هایش، جهانیی عجیب دوست داشتنی و رشک برانگیز است.

کودکی ام نشسته بود روی سه چرخه. شیطنت می کرد. بوق می زد. دلخوش بودم به بودنش. یکهو حواسم پرت شد، رکاب زد و دور شد. آنقدر تند و سریع از من دور شد که من به گرد پایش هم نرسیدم. کاش کسی چرخ های سه چرخه اش را پنچر می کرد. کاش می ایستاد تا کمی نفس تازه کند. کودکی که هیچ گاه خسته نمی گردد، هیچ گاه متوقف نمی گردد.

کودکی ام مثل یک بادبادک بود. دستم گرفته بودم با نخی باریک. باد روزگار وزیدن گرفت. نخ پاره شد و کودکی از من گریخت. من ماندم با نخی پوسیده. من ماندم با آلبومی از خاطرات پاره پاره... سراغ آلبوم می روم و دخترکی را می بینم که باور نمی کنم کودکی های من باشد. وقتی لبخندهای گل و گشادش را توی عکس ها می بینم؛ لبخندهای لاغرم را فقط به روی او می زنم.

روی موهایش دست می کشم. می گویم: یادت هست چقدر شهربازی را دوست داشتی؟ دوست داشتی تند تند تاب بخوری و هزار بار سرسره بازی کنی. هیچ وقت هم خسته نمی شدی! راستی چرا خستگی برای تو معنا نداشت؟ یادت هست خرپ خرپ قند می جویدی و با یک چایی ده تا قند می خوردی؟ یادت هست دست های کاکائویی ات را به همه جا می زدی و داد عظیم ترها را درمی آوردی؟ یادت هست عاشق دریا بودی و گوش ماهی جمع کردن؟ عیدی جمع کردن و قلک داشتن را چی؟ پول خرده های قلک که جلینگ جلینگ صدا می کردند را یادت هست؟ توت قرمزها را چی؟ دست هایت را چه قرمز می کردند. آبنبات چوبی را هم دوست داشتی، نه؟

دخترک توی عکس به سوالاتم جواب نمی دهد. فقط لبخند می زند و من در جواب همه زیبایی های دوران کودکی ام به او لبخند می زنم.

دلنوشته دلتنگی برای دوران کودکی

دلم برای آن دخترک کر و کثیف با پاهای خاکی و صورت پر از بستنی تنگ شده است. دلم برای آن قلب پاک و زلال تنگ شده است. دلم می خواهد مثل کودکی هایم شاد شاد آواز بخوانم. قاصدکی را ببینم و تا ته جهان دنبالش بدوم تا بگیرمش. بعد توی گوشش چیزی بگویم و قاصدک را فوت کنم تا برود توی هوا. اگر کسی پرسید چه توی گوش قاصدک گفتی؟ بهش بگویم:گفتم به خدا سلام برساند و بگذارد شب ها خواب رنگی رنگی ببینم. کودکی چقدر ساده و دوست داشتنی بود. آرزوهایم را نقاشی می کردم و بعد خوابشان را می دیدم. به موهایم گل می زدم و توی دشت نقاشی ام تا بالای کوه می دویدم. بعد می نشستم توی رودخانه و از بالای کوه سُر می خوردم پایین! دلم می خواهد کودکی توی نقاشی بچگی هایم رها باشم.

روزها گذشت. من دوچرخه ام را در زیرزمین خانه قایم کردم تا هیچ کس نتواند آن را بدزدد. مدادرنگی هایم را در جامدادی گذاشتم تا خدای ننموده گم نشوند. لباس های عیدم را در کمد گذاشتم تا دست هیچ کس به آنها نرسد. توپ فوتبالم را توی توری گذاشتم و به دیوار زدم تا هیچ کس آن را برندارد. عروسک هایم را در ویترین گذاشتم تا مبادا خراب شوند. روزها گذشت و سال ها گذشت. من از همه داشته های کودکی ام به خوبی مراقبت کردم اما نمی دانم کدام روز، کدام سال، چه کسی از کجا آمد و روزهای کودکی ام را برد؟

ما هیچ وقت عظیم نشدیم. فقط بچگیمان را از دست دادیم !بچه که بودیم همه چشمان خیس ما را می دیدند و حالا که عظیم شده ایم، هیچ کس نمی بیند. نه اینکه اشک نریزیم، بچه که بودیم نمی ترسیدیم از اینکه در جمع اشک بریزیم. حالا در خلوت خودمان و پنهانی اشک می ریزیم.

در آن دوران آرزوهای عظیم عظیممان چیزیهای کوچکی بود که می توانستیم به آنها زود دست پیدا کنیم اما در عظیمسالی کوچک ترین آرزوهایمان آنقدر عظیم است که برای به دست آوردنش باید سالها کوشش کنیم.

در دوران کودکی دلمان به سادگی نمی شکست. عظیم شده ایم و دلمان خیلی زود از اطرافیانمان می شکند. در بچگی دلخوری ها زود فراموش می شد، قهرها فقط یک ساعت طول می کشید. حالا حتی دلخوری های کوچک گاه به کینه تبدیل می گردد. قهرها سال های سال طول می کشد و گاهی تا آخر عمر آشتی نمی کنیم.

بچه که بودیم یک تکه نخ رنگی هم می توانست سرگرممان کند. حالا هزاران هزار کلاف سر در گم در زندگی داریم که هیچ کدام هم نمی تواند لحظه ای ذهنمان را گرم کند.

بچه که بودیم همه را دوست داشتیم. چند تا؟ عظیم ترین عددی که می شناختیم را می گفتیم. همه را ده تا دوست داشتیم. حالا؟ دوست داشتن هایمان انتخابی و سخت شده است. آنقدر که برخی ها را یکی هم دوست نداریم.

در بچگی قضاوت نمی کردیم. حالا که عظیم شده ایم رفتارهای دیگران را، خوب و بد قضاوت می کنیم. گاهی رفتارهای دیگران را پیش داوری می کنیم و از کوچک ترین حرفمان صدها منظور داریم و از کوچک ترین حرف دیگران هزار منظور برداشت می کنیم.

و از همه این ها عجیب تر اینکه بچه که بودیم، آرزو داشتیم عظیم شویم و حالا که عظیم شده ایم، دلمان می خواهد به دوران بچگی برگردیم. هر روز برای دوران بچگی ها که پر از عشق بود و شور و نشاط و سرزندگی حسرت می خوریم.

دلنوشته های کودکی را که در این مطلب خواندید، به سعی گروه فرهنگ و هنر خبرنگاران نوشته شده بودند. شما هم برایمان بنویسید که کودکی تان چطور گذشت یا نظرتان راجع به دوران کودکی چیست.

منبع: ستاره
انتشار: 7 بهمن 1399 بروزرسانی: 7 بهمن 1399 گردآورنده: picoro.ir شناسه مطلب: 1376

به "جالب ترین دلنوشته های کودکی" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "جالب ترین دلنوشته های کودکی"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید